
|
صداي تو مي آيد هر دم از ستيغ آسمان صداي تو ، اي رهگذر كوچه هاي دلمردگي واپسين ، پژواك بي سرانجام حسرت است و اميد بر تارك خيال آخرين شبگرد ... صداي تو ، اما ، مي آشوبد اين خاكدان پيرِ دلِ غمين را در اين هنگامه ي بودن . تو را ديده بودم در خواب ، شتابان مي گذشتي چون باد بر اين شوره زاران ترديد در سكوت صبح . ... و از نوايت دانستم سرود آشناي ديروزت را كه مي خواندي با باد آن نا سروده شعر وصال را در آن هنگامه ي رفتن . صداي تو ، اما ، ستاره مي ريزد هماره بر اين خموشي دشت ... اي روشن تر از فردا . + حک شده بر دل درچهارشنبه 1387/03/22 7:55 توسط امراله |
|