
|
زمين لرزان از سردي احوال ، آسمان خفته در اغما شب ميخانه مغموم همه خاموش همه هوشيار همه سر در بغل دارند كنج خانه هاي بي روزن . يكي شمع مي سوزد نالان درون پستوي مرطوب شقايق نيز ، مات از ماتم چكاوك هراسان از شب رهي ديگر بايد جست به اين آزادي مشروط . نوايي آمد اما ... از آن سوي دشت بي معبر رهي ديگر ، اميدي ديگر ، شورشي ديگر هويدا شد كه فردا ، روزي دگر خواهد بود . زمين خنديد و دلگرم شد شب ميخانه آكنده از مي شد . همه سينه ستبر همه جامي پر گشته از مي به يك دست همه فانوسي مهتاب وار بر دگر دست همه با خنده از خواري فرداي دشمن ره دامان البرز گرفتند پر هيبت . . . . . . . و خورشيد ، اين افزونگر احساس نيك ورزان چون خروشيد از پشت البرز راست قامت ، همه به تماشا بنشسته شكوه آزادگي را . زان ميان ، يكي پير فرزانه ، دل انبوه مردمان بشكافته نزديك تر شد . همي آوا بر آورد منم آرش ... به هم آوردي تو اي بد انديش توراني كنون بر گرده ي اين خاك پاك پاي بنهادم . ... و آرش تير بر كمان ، بر اوج دماوند ، همه انديشه ي بودن ، همه غوغاي گريز از بد نامي ، اهوراي پاك بنياد را ، ياراي خويش دانست و ... خفتنت آسوده باد آرش كه ايران همه نشان دارد از نشانت . + حک شده بر دل درشنبه 1387/02/28 8:2 توسط امراله |
|