
|
در بي نهايت شب حسرت با من به سخن آيد كسي _ از دياري دور _ زخمه اي بر كوهسار ، طعنه بر روزگاران _ قاصدك مي آيد غمين _ رهگذر مغموم ، خار در پاي ، مي رسد از دور مي نشاند بر سنگ نقش آرزوها را . مهتاب گريان ، ستاره خاموش ، _ من مأيوس _ غمگساران را نشاني نيست در اين وادي غمكده اي بيش نيست سراي من قاصدك رازي نهفته دارد بر دل _ رهگذر حيران _ ... و صدايي بر در نمي آيد هرگز خواب من چه آرام است امشب !! + حک شده بر دل درشنبه 1387/02/21 10:41 توسط امراله |
|