
|
تو را
سلطان جم خواندم زجمع ياران بعد از درنگ ... تو را شوري دگر خواندم بر دشت باور تو را هوسي كه نه آرماني سترگ دانستم بر پاكي احساس تو را من هرچه خواندم كم خواندم ندانستم ...! تو موجي ، موج تپيده بر بيكران ساحل مهر تو آوايي آوا از ني غمين چوپان همان ني كان نواها دارد در دل تو باراني پذيرايت بهاران و من بيابانم يكي بياباني فرو پوشيده از گرد و غبار و غم و من درختم يكي درختي خشك و معصوم به تنهايي فتاده در دياري بس حقير و تنگ كه من مستم و تو هوشيار هوشياري كه من ديگر نباشم و تو ديگر نباشي چرا كه من تو ام تو من ...
+ حک شده بر دل دریکشنبه 1387/01/18 7:58 توسط امراله |
|