
|
رنجور مسافري زگرد ره رسيده ام ، تمام سنگلاخ راه را با پا و سر دويده ام ، دلتنگي هاي غروبي غمگين نگاه كوهسار منتظر تلاش بال ها آرزوي شقايقي تنها رنجوري كودكي معصوم با منست نو گل باغ هزار گل با منست ... كنون برابر تو ايستاده ام يگانه هم آواي من اي سياهپوش اي غمين كه مژده آرمت يك دم كولي شب زده اي مي رسد شبي دگر... من به صبر خو كرده ام چنديست تا كه در مه آلوده شبي آرام آن هنگام كه خفتگان بي خبرانند در اين رسوايي احساس قامت بلند تمناي خويش را در تنگ و تاريك كوچه هاي انتظار كمي دورتر از چشم به كين نشستگان در برابر چشمان معصومت به سجده آرم اي يگانه هم آواي من اي غمين ... و اين باشد ره آورد من از فصل بودن و ماندن بر اين تنگناي خواستن ها ... + حک شده بر دل درشنبه 1386/11/27 8:18 توسط امراله |
|