
|
در امتداد شب در امتداد انتظار با گريه هاي سرخ شقايق در امتداد روزگاري سرشار از جنون آن هنگام كه فوج فوج احساس از تنگه ها به دشت وصال مي رفتند من ... تنهاترين آواره دنيا بودم در دنياي خويش. آن دم كه در ميكده نفرت صبوح پياپي خالي مي گشت از رغبت ، من ... رميده از خويش و وامانده از كارواني بي ساربان ساقي غم بودم و ميگسار وحشت . و اينك بر جفاي روزگار طعنه آرم همي بر خويش. مرغان انتظار را از گوشه هاي بام ميكده ها صدا مي زنم تا كه آفتاب چون غريبه اي گريه سازد بر گريه من . اي مايه تسلي ، اي شب ! در امتداد غربت پاييز من نور را من آفتاب را من آب را من خاك را باور كرده ام نوايم را با نوايي نگاهم را با نگاهي ديارم را با دياري يكسوي ساز اي مايه تسلي ، اي شب ...! + حک شده بر دل درشنبه 1386/11/20 8:10 توسط امراله |
|