
|
آواي برفيم را به سكوت زمستانيت پيوند زدي تا كه رسالت شب را ، بر تارك باور خويش پذيرا باشم . ديشب تو را از فراز ستاره ها ، بر تراز بي بقاي خاك سرزمين سوخته ام فرود آوردم وخود تا فرازستاره ها به پرواز آمدم . سهم من از اين پرواز كو !!؟؟ و امشب ... صداي سنگين سكوت ، در ذهن خسته ام مي شكند دگر بار ، در كوچه هاي تنهايي احساس ، دور افتاده ام از خويش ، ليك ، آوايي هم آوا با آواي چوپاني خسته، در اين شب اندوهان ، معصومانه مي خواند مرا . از مرز خواب خواهم گذشت امشب ، تا بامدادان سپید دگری ، كه آفتاب ، گيسوي نقره اي كوهسار پير را نوازش مي كند، شايد ، خواب من روياي من نباشد و.. همراه پرواز پرستوي عاشق واژه لبخند به سرزمين سوخته من ، باز گردد . + حک شده بر دل درشنبه 1386/11/06 12:2 توسط امراله |
|