
|
بيا اي كولي آواره ، اي رامشگر غمگين ! بيا سرود تلخت را براي كوهساران تكرار كن ، تكرار بيا با رودهاي خشكيده نجوا كن بيا و سر به زانو گير اي آشناي فردا! بيا و دشت مغموم احساسم را با افسون چشمانت نوازش كن بيا تا كه غروب و خلوت پر هيبت كوير را غروب و سايه هاي وهم ، گورستان ! را غروب و پچ پچ آرام نخلستان را روشناي دگر ارمغان آري . بخوان اي كولي بي همسفر ، اي رهگذر مغموم بخوان با همه بيگانه آواي آشنايت را ... صداي كيست اما اينك !؟ كه مي تازد تا مرز افسوس تا بي كران ساحل جدايي ها ... خيال من است دگر بار ... آواي گام هايت چه شتابان مي گذرد بر خيالم ، در اين وانفساي بودن، اي نا آشناي امروز . + حک شده بر دل درشنبه 1386/10/22 8:21 توسط امراله |
|