
|
آواي تو مي آيد از نهايت شب ، آواي تو مي آيد از آخرين پيكار ، آواي تو _ آشناي غريب _ از اعماق سرخ و زردي هاي غروب پاييزي مي آيد ... مي كوبد آرام بر در خانه ي متروك احساسم دستهاي پر از ستاره ي تو . آواي تو پر گشودن و ماندن و خواستن هاي من است بر گرده ي اين خاك منتظر . كلام تو ، شعر من سكوت تو ، انديشه ام سيرت تو ، صورت من پيام تو ، بيداري من است . تو اي _ آشناي غريب _ اي رخش وحشي ، چون شتابان گذشتي بربلنداي آسمان خيالم ، ستاره بباران، بر دشت شب گرفته ي نگاهم . بگذران از ديوار باران ، آواي خويش را ، اي آشناي آشنا ... + حک شده بر دل دریکشنبه 1386/10/09 8:7 توسط امراله |
|