
|
دور از نگاه حیرانم کسی آمد از دورها ، گذشت از درها . بنشسته با من اینک بر کهنه زورق افتاده بر مرداب خاموش . دور از نگاه حیرانم کسی امد تا که بنشاند بر لب خسته ام کوته لبخندی از خنده های دیروز به تمنای افسون چشمانش . دور از نگاه حیرانم آمده ام با اوی در این هنگامه ی بودن به اوج ها تا که صبوح سرکشیم از شورها و هم آواز شویم با رازها ... دور از نگاه حیرانم دگر هراس و نفرت نیست، بر اندیشه ی فردایم... دور از نگاه حیرانم گریزی نیست بر من رقصیدن با باد حواندن با چکاوک و مست شدن از شراب موج ها در این اوج ها. دور از نگاه حیرانم برخود اندیشه ای دیگر چون کنم ...
+ حک شده بر دل درشنبه 1386/09/24 8:13 توسط امراله |
|