
|
تنها مانده است آخرین شبگرد _ لشکر کینه از پی _ نه دیاری که پناهی باشد مرا ، نه هماوردی که یارای من باشد در این هنگامه ی پر از وحشت ... _ لشکر کینه از پی _ گیسوان خنده ای را نوازش می کنم به تمنای دل ، دست نیازی می کشم بر احساس رموکش ، شیهه ی غرورش را به رامش می خوانم ، رکاب نمی دهد اما دل وحشیش ، _ لشکر کینه از پی _ تنها مانده است آخرین شبگرد از آخرین پیکار رکاب نمی دهد اما _ لشکر کینه از پی _ چنگ می زنم بر افسار گسیخته اش مادیان چموش را به زیر می کشم ... مانده در تاریکی لشکر کینه ، ره نمی داند ... و شکوفه های احساس بر گرده ی " باد " ، عطر افشانی می کند اینک بر دیاری دگر ... + حک شده بر دل درشنبه 1386/09/17 13:18 توسط امراله |
|