
|
تنها ، چون تک برگ زرد و خشکیده با انبوه آرزوهای بی امیدم ، در سراشیبی کوچه های تنگ و تاریک دیار کین و وحشت ، آرام می دوانم اسب چموش رفتن را ، تا سرزمین مرگ ، تا کوهسار بی پایان غمهای پاییزی ، تا دشت شوره زده ی آزادگی . صدایم را ، شعرم را ، سایه ام را ، رها نمودم در تاریکی تا که رها باشند به راهی دگر . و اکنون ، من بر دیاری دیگر در ناکجا آبادی متروک خیمه زده بر بلندای تپه های افسوس ، گسترده شده چون عطر اقاقی های پیر ، نگاهم پی نگاهی می گردد و در نگاه سرد و تاریک شب گم می گردد هر دم . بر سینه ام سنگین است راز ناگفته تنهایی ام ... با که توان گفت ...!؟ + حک شده بر دل درشنبه 1386/08/26 8:36 توسط امراله |
|