و من اینک ، بر بلندای کوهسار آرزوها ،
به درازای دشت رهایی می اندیشم .
آفتاب را یارای خویش می دانم ،
اگر ابری نباشد ...
دیگر از غمناکی افق ، هراسی بر اندیشه خویش نخواهم داشت !
اگر نفرتی بر دلی نباشد ...
و من از دشت رهایی ، گذشتم در خیال خویش .
رفتم و ماندم ،
ماندم و خواندم ،
خواندم و دانستم که من منم ،
رمیده از بودن ها ،
شوریده از خواستن ها ،
رسیده به نا کجا آبادی که،
خود می دانم و دیگر هیچ ... !
باز من مانده ام و گریه های بی اشک شقایق.
و که می داند چه می خواهم از بودن ؟
چه احساس می کنم از خواستن ؟
با تو ای غریبه همسفر امشب و فردای من ،
آری ، با تو خواهم خواست شوق رهایی از خویش را ،
آن هنگام که تمام زندگی کردنم ،
به یک نگریستن مطلق بر گلبرگ شقایق های دشت رهایی خلاصه می گردد،
با تو خواهم خواست ،
با تو ...
+
حک شده بر دل درشنبه 1386/08/05 7:57 توسط امراله
|