
|
و این منم افسرده ای مغلوب فتاده بر خاک دیار حسرت ، در کوچه های بن بست و متروک ، به سلامی دگر بار می اندیشم . سلام ای شب عریان ! سلام ای شبی که احساس ستارگانت را به همنشینی یاس تنهای باغ متروک برده ای . و این منم مصلوبی مغموم بر آستانه ی فصل شکفتن غنچه های توهم ، به درازای مرز افسوس می نگرم . همه زمان می دواند در خیالم ، نقشی از شب و تنهایی شب و بیداری شب ، آن قافله سالار بی تدبیر ! می راند و می بالد و می داند قافله سالار اندوه ، در تاریکی و نالانی شب . و من به سلامی دگر بار می اندیشم . سلام ای شب معصوم ! از تنگنای محبس تنهایی ، از کنج خلوت درد آلود تنهایی خویش ، از بام قصر افسوس ، نگاهم را ، نیازم را ، دعایم را ، به نظاره نشین تو ای شب ... + حک شده بر دل درشنبه 1386/07/28 7:29 توسط امراله |
|