
|
پریشان شده است دفترم ،به شوق کلمه ای
پر شده ام از " بودن " اینک ، باید که سرازیر شود در من ، شورش رفتن . کنار این هوس متروک من ، کدامین گل ســـــــــــــــرخ ! کدامین غـــــــــــــــــــــزل ! کدامین گــــــــــــــــــــلایه ! می روید و می گوید و می نالد ، به تمنای آرزو !!؟؟ ... و شعرم نمی توانی بخوانی ؟ ترانه ام را هنوز نمی توانی بخوانی ؟ بــــــــــــــــــــــــاران ! برو ، برو به نظاره نشین رقص آشفته ات را ، برو تا بر به یک دم آید آهی از حجم گریزان خود ، و به ژرفای رؤیای تو ، با مژگانی خیس تر از وجودت ، از منظر مه آلود هستی خواهم گذشت ، تا جاشویی خسته ، مرا در یابد و به زمانی دگر ، بر دیاری دگر ، همره خروش امواج و غرش باد ، رقص آشفته ات را ، به هوسی دیگر به تماشا نشینم ... + حک شده بر دل درشنبه 1386/07/07 6:53 توسط امراله |
نوبت خزان شد و الوان بی حسابش ، خش خش برگهایی که در زیر پای عابری خسته،می نالد و می بالد . می گوید از مهربانی ها ی دور و می نالد از سوداگر احساس . و می بالد که دگر بار نیست تا چشم بر چشم جوانه ، اندوه انبوه او را بر احساس خویش باور آید . ... و چه خوشبخت است ان برگ خشکیده !! موسم مهر و هزاران نقش فریبایش آمده است اینک ، اول روز فصل خزان ، چون از ره می رسید ، من و عقل سوار بر گرده احساس ، به ستیغ می آمدیم تا که زهره را به طرب آریم و ماه را بر بزم بنشانیم . بر بلندای باور من ، نقش می زد " بودن " را آن نقاش نیک اندیش . ... و امروز چون چشم گشودم بر سپیده ، خم ابروی او به یاد آمد ، این مهر ، دگر بوی " بودن " نخواهدش بود هدیه از ایام دیروز، نوبت همدلی و همدمی من بود و آن که دیوانه اش بودم هر دم ، زاد روز من بود و او ، اویی که دگر نیست جز نام و یاد او ... بر تو و یاد تو سخت اندیشه سازم من امروز ... + حک شده بر دل دریکشنبه 1386/07/01 8:10 توسط امراله |
|