
|
هر سازی که زمان می نوازد ، ما محکوم به رقصیدنیم .
حال چگونه باید رقصید با اهنگی که نوایش دلنواز نیست بر ما ...!؟ زمان ، ساز جدایی می نوازد و من تو ... با چشمانی اشکبار ، هراسان به رقص آمده ایم . و در طلوع بامدادی دگر ، من این جام شوکران را با تو تنها همرنگ لحظه های بارانیم بودی ، سر می کشم . باید که ققنوس ها بمیرند تا افسانه هایشان زنده بمانند ... و تو ، ای آنکه صدای دیروزت را ، یاد دیروزت را و آرزوی دیروزت را ، فردا روزی دگر بر من ارزانی می دارد نسیم سحرگاهی ، از خدای بر من آرامشی بخواه ، شاید به احترام نجابت " روح " پاک تو ، بر من ارزان گرداند رحمتش را ... آری ، تو ای آشنا مسافر دیار دور . + حک شده بر دل درچهارشنبه 1386/06/21 10:16 توسط امراله |
شباهنگام ، به زیر روشنای مهتاب ،
از آسمان دیده تو ، در همنشینی سکوت سنگ ، با همرهی آوای شباویز ، بر شعرم ستاره می بارد . بر سکوت سپید کاغذ بی خط ، چون نشان از تو ، از یاد تو آرم همی ، شعر من ، شرمگین از خواهش من ، قافیه از همدمی تو بر گیرد و ردیفش غم تو ... و من شرمسار از بودن !! آه ، بگذار تا بگذرم از تو ، بگذار تا بگذرم از تو که فردا روزی دگر ، چون بامدادان بر آید و تو در میان نباشی ، تأمل بر تحمل بار فراقت ، مرا نشاید . و من هراسان از ماندن !! ... !؟ آری ، این آغاز دوست داشتن است ، گرچه نشاید که بیاندیشم به پایان دگر ، که همین دوست داشتن زیباست ... لیک ، در فراق فردایت ، آغاز دوست داشتن دوست داشتن دوست را ، با عطر سکر آور یاس ، به سوگ خواهم نشست ، تو ای مهربان یار + حک شده بر دل دریکشنبه 1386/06/18 6:38 توسط امراله |
|