
|
از آنجا سخن آغاز خواهم نمود ،
از آن هنگامه که تنم را رعشه فرا گرفت و پیاله ام به زمین ریخت . ... چشم از ریخته برگرفتم و به رو به رو ، به افقهای کبود ، به درازای معنای "نیاز" خیره ماندم. این منم ، نشانم را از صبا پرسید ، سراغم را از نسیم. نشاندار این کهن بوم و برم ، اسطوره ام آرش ، مقتدایم علی ، یادگارم از کوروش است ، امیدم را به امید ـ مهدی ـ آمیخته ام ، من ، منم ، فارس زاده ی پارسی گو . در میان اشکهایم ، اشکی بر م ص د ق است ، پیر بی آزار، و شوق نگاهم را هماره بر آن دومی دارم خردادی در کتاب تاریخ این کهن دیار ... ... از آنجا سخن آغاز خواهم نمود ، از آن هنگامه که تنم را رعشه فرا گرفت و پیاله ام به زمین ریخت . + حک شده بر دل درچهارشنبه 1386/06/14 13:22 توسط امراله |
... و باز من مانده ام و تنهایی ،
خاموش ، کمی مهربانتر از دیروز ، چند مایی افزونتر از من ، ............ !! و نگاهی خیره به در ... + حک شده بر دل درسه شنبه 1386/06/13 12:40 توسط امراله |
شور باور و شادیتان ارزانیتان ! مرا در کنج خلوت خویش ، آنجایی که پرستو شوق سفر ندارد ، چون با من است هماره همره، آنجایی که رد من بر سنگفرش ره بی پایان وسوسه ، به یادگار مانده هنوز ، آنجا ، آنجا ، ... ... آنجایی که به یک زمان در هم آمیختم شورش درون و تلخ حقایق برون را ، تنها گذارید تا در اوهام سرد و پریشان خویش ، در اندیشه پرپر شدن شقایق ، نفرین سازم احساس پلید کین خواهان به کمین نشسته بودن و ماندن و خواستن ها را ... مرا در غربت عتیق _ ناخواسته _ من تنها گذارید ، حجره های پر از فانوس دروغین ارزانیتان، خیال کودکیم را برگردانید. تنها، مرا به دشت های بکر خودم بازگردانید تا آنقدر نی لبک زنم که پرنده ها در گیسوان سوخته ام آشیان کنند... + حک شده بر دل دردوشنبه 1386/06/12 7:35 توسط امراله |
سکوت است و شعری که بر ساز و آوایی به آهنگ نیامدش هرگز. قافیه و ردیفش ، بر گلی است خشکیده در پشت دیواری گلی. به آواز شباویز ، دلخوش است شاعر ، به نغمه نسیم و همهمه آوازه خوان کوچه متروک. ... و من، در پس این ویرانی صدا ،در پی کسی ، صدایی یا آرزویی به هر سوی نگاهی نگران دارم. فاتح این سکوت کیست...!؟ نگاهم در امتداد نگاهی گره خورد ، هق هق مهتاب چنین گفت و پچ پچ شبتاب. نگاهش ، بر اشک منتظر چشمانم سیلی زد. " هان ، تو، تویی که با نشان دیروزت ،امید امروزت و نام فردایت به انتظار آوا و نوایی از سمت این وادی متروک ، حیران آمده ای بشنو از من این سخن ، منی که ... " صدایش،سایه سنگین نام آشنایی دیرین را براحوال شوریده ام انداخت . گریان و نالان در زیر روشنای مهتاب ، دور می شد از من ، ... و من ، صدای آشنای دیرین را دانستم ، او را چنین غمین هرگز به یاد نداشتم ، فاتح آرزو های من ، ها ... ها ... ها آری ، او نیز غمین است . غم هم غم بر دل دارد ، آه ... او نیز گمگشته ای دارد ... و من افتان و خیزان پی اویم هنوز... + حک شده بر دل دردوشنبه 1386/06/12 7:5 توسط امراله |
... و که می داند پر شدن یک انسان خالی یعنی چه !!؟؟
شاید ، شاید آن تک درخت خشک بی برگ و بار ... داند ! که تن به خاک ذلت نسپرد و ... + حک شده بر دل درشنبه 1386/06/10 14:3 توسط امراله |
|