
|
شب تیره و ره پر خطر. بوی شرجی و غرش امواج و من حیران ، بدین سوی و آن ور دیگر ، غمین و صبور در پی فانوس. می دوم ، می ایستم،و حیران ، می دوم بار دگر و دوباره می ایستم. می ترسم از این ظلمت ، گریزانم از وحشت و گلایه ای از خود بر دل . مهتاب را با ما کاری نیست امشب و من قربانی خویش شدم کاش چون فصل خزان بودم ، سرد و خاموش. نرم نرمک از افق تاریک سر می آورد آفتاب و من اندک اندک باید که به جنگ روم لنگ لنگان می روم تابه صبح رسم آری آخرین نفرین من بر تو باد ای صبح ، صبحی که از من قرار گرفت و به کشتن امیدی نا امید بر دل من عزم گرفت نفرین بر تو ای صبح، خاموشی و سردی شب را هماره خواهم گرفت بر دوش تا که نبینم رخسار تو را + حک شده بر دل درسه شنبه 1386/05/30 13:15 توسط امراله |
... و آنگاه که عشق تجلی نمود ، در خواب های خود ، هر دم شکوه پریزادی یافتم . و در برابر پنجره نیمه باز زندگی خود ، در سینه ی آسمان بی انتهای خویش، در روشنای افق های روشن خود ، در دور دست افق های کبود خویش ، در برابر آفتاب بلند بودن و ماندن و خواستن و دوست داشتن هماره شکوهی آسمانی می گیری و طلوعی اهورایی تو ای مهربان دوست تو ای تکیه گاه اولین ای پدر ... + حک شده بر دل دردوشنبه 1386/05/29 7:1 توسط امراله |
طرحی دگر در سخن انداخته ام ، بر سر کوی تنهایی من ، رهگذر جز دوست نشاید . ساخته ام من به تمنای خود ، خانه ای در سکوت تنهایی ، تا زمانی دگر ، از دیاری دگر ، به هوای دگر کسی شرح پریشانی من گوش دهد . و بداند که صدایم در شب ، شب سرد و سکوت شعر شباویز است ... و بر خواب سرد و سفیدم بوسه زند آن هنگام که شب مستی بر او غالب آید . و این خانه سرد و سکوت را بر بلندای کوهسار امید خواهم ساخت ، ... و چه بی کم نور است فانوس امیدم ! و بر گذرگه صبا خواهم ساخت سرای کوچک خویش را تا که در ظلمت شب یادم را ، نامم را ،هوسم را ،شوقم را و امید کم امیدم را افتان و خیزان به هر آنجایی ببرد که دیار یار گویندش ... + حک شده بر دل دردوشنبه 1386/05/29 6:52 توسط امراله |
کاش در دهکده عشق ، فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی بو کاش به حرمت دل مسافر ، هرشب روی شفافترین خاطره ها ، بارانی بود کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود... و... و من اشکی خواهم شد تا بیابم گوشه چشم معصومی که به شوق احساس و نه به هوس دل تاهمی رسوا نمایم دلی که در پی دلداده ای سفر کرده چون آهوان رمیده ، هردم به سویی حیران است... و تو گوی با من آن سخنها که بسی مشتاقم ... تو گوی با من... + حک شده بر دل دریکشنبه 1386/05/28 14:2 توسط امراله |
به امید ساربانها ، به عروس آسمانها ، به نشاط سایبانها که تو را زجان می پرستم به کمال روح انسان ، به تمام اهل کیهان ، به صدای رعد طوفان ، به نسیم اهل کیهان که تو را زجان می پرستم به خدای جسم و روحم ، به خدای آسمانها، به تمام کهکشانها ، به ستارگان روشن ، به نگاه پر شکوهت ، به کبودی افقها که تو را زجان می پرستم + حک شده بر دل درشنبه 1386/05/27 11:17 توسط امراله |
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروک ویران را کسی دیگر نمی پرسد چرا ...!!؟؟ چرا تنهای تنهایم و من چون شمع می سوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند ... و من گریان و نالانم ...و من تنهای تنهایم درون کلبه خاموش خویش اما کسی حال من غمگین نمی پرسد ... و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم درون سینه پر جوش خویش اما کسی حال کمن تنها نمی پرسد ... و من چون تک درخت زرد پاییزم که هردم با نسیمی می شود برگی جدا از او ... و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند. + حک شده بر دل درجمعه 1386/05/26 23:34 توسط امراله |
آن روزها گردش چرخ گردون را اندیشناک به نظاره نشسته ام در این ایام . یاد آرم همی و سخت بر من آید یاد آن ایامی که به هوس دل و نه به خواهش عقل، یغماگر جان بودم و هوش ، تاراج گر بودن ها بودم و به کمین نشسته محبت . یاد باد آن روزگارانی که هوس را نه آنچنان که گویندش مستان جام تهی ، که گویندش صوفیان درگه عشق ، به شوق و شوری بر دل ستایش می نمودم ... عشق بود و عشق بود و عشق بود و عشق ... و باز هم عشق . و اینک ... و اینک ، تنها ترین تنها چه می گوید و چه می خواهد از بودن و ماندن بر این فنا دنیا و گذران عمری که به بیهودگی و پوچی می رود هردم . ... و عشق است که امیدی است ما را . فتاده بر خاک ، شور باور من از بودن ها و ماندن ها بر هوسی که انجام و سرانجامی بر خود نداشت و نیز نخواهدش بود . شاید ... آری ، شاید فردا روزی دگر ، به خواهش دلداده ای سفر کرده بر دیاری دگر ، به هوش آیم و چشم گشایم بر حقیقتی تلخ و یا شیرین ... ندانم ...!!! 1386213225042 " احوال آشفته من در آن شب چه می خواست از بودن ، چه آنکه نمی دانست سحری چنین شوم در کمین است آری ، من ندانسته از شومی سحر چهردهمین روز آن اردیبهشت شوم، با دل خویش بر دفتر خود چنین قلم زدم ..." به نزديک سحر بر بال ميبرد آن برهنه شب ؛ شب اردیبهشت. پر از جنب و پر از جوش ؛ آمال را بسمت کوره ده مهتاب. آری آری آنک آنک ؛ برادر آهسته می مرد و جان ميداد . کنون بر روی مهتاب آورد. يا که نه مهتاب روی می آورد بر تن. ولی افسوس ولی ای کاش ... ولی؛ اما؛ اگر؛ اينها همه بودند اکنون در کنار باد خوابيدند. برادر می مرد و جان ميداد. اما باز ... تقدیم به روح برادر مهربانم ، به کرامت عزیز + حک شده بر دل درچهارشنبه 1386/05/24 12:20 توسط امراله |
میان ظلمت کسی را صدا کردم ،
آه بود و حسرت که غزل بی قافیه درد را زمزمه می کرد . و در میان هلهله و هیاهوی جاهلان ، فریادی بر می خاست و فریادی می مرد ، و حنجره ای دیگر از هراس هوس به سکوت می آمد . کسی را صدا کردم در آن ظلمت و تنهایی، جوابی در آنسوی شب ، از نهایت سکوت می آمد . درد بود و امید که چنین لرزان ندا می آورد بر این دشت سکوت ، آری ، امید که هنوز در ی آن جورکش تر از جورکشان عالمم ... و درد بود که ... !!! + حک شده بر دل دردوشنبه 1386/05/22 12:28 توسط امراله |
|