
|
كنم هرشب دعايي كز دلم بيرون رود مهرش ولي آهسته مي گويم خدايا بي اثر باشد برادر جان نمي داني چه غمگينم + حک شده بر دل درسه شنبه 1386/03/29 10:29 توسط امراله |
آهاي مردم دنيا گله دارم ، گله دارم من از عالم و آدم گله دارم ، گله دارم
+ حک شده بر دل درسه شنبه 1386/03/29 10:16 توسط امراله |
دلم از نرگس بيمار تو بيمار تر است چاره كن درد مرا كز همه ناچارتر است من بدين طالع برگشته چه توانم كردن كه زمژگان سياه تو نگون سارتر است گر تو اش وعده ديداري ندادي امشب پس چرا ديده من از همه بيدار تر است
+ حک شده بر دل درسه شنبه 1386/03/29 10:3 توسط امراله |
ترنم وجود... تولدي اهورايي بود بر اين پهن دشت آريايي در آن اول روز مهر ماه يك هزار و سيصد و نوزده خورشيدي . بر دياري كه مشهدش گويند ، كسي مي آمد ... نوبهار بود و خوشدلي را غنيمتي وزين كه كس نمي دانست. او آمد ... او آمد تا باز گويد و باز جويد ، بودن ها و ماندن ها و خواستن ها را . آمد تا قصه سازد گلبانگ آشنايي ها را و راز دل را چون حكايتي نانوشته بر لوح سپيد خيال به تصوير كشاند . انتظار دل را هوس ندانست ، كه ، ارزش بود تا بتوان گذر دهد دل را به سلامت از بيداد روزگار و روزگاريان تا آن هنگام كه رهي برآستان جانان و سر عشق هويدا نمايد و نوا همي بر آرد : دود عود را از كوي عياران به تاراج خواهيم آورد تا عطر دل انگيزش ، در پاي آن سرو چمان هزار چهره ، پيام نسيم را جاني دگر بخشد . و اين سخن چون بر دل مجنون هماره خلوت گزيده خوش آمد ، سخن چنين آورد كه دلشدگان را سرايي جز آسمان عشق ، مأوايي دگر نيست تا در آن ياد ايام گويند و از آزرم لب شيرين آن چشمه نوش ، افشاي راز خلوتيان را گنه دانند . و حوران را در زير گنبد مينا به رقص آرند آن هنگامه كه جان عشاق در ره عشق جاني دگر يابد . آري ... آري او آمد تا نسيم باد نوروزي را در كمند مهر خويش به بردگي كشاند و گويدش تا ساز قصه گو را درخيال خويش كوك نمايد و چون از مصلب معماي هستي راهي دگر يابد ، چهره به چهره با عشق سخن آغاز نمايد و گويد عشق را كه تنها عشق داند ، رسواي دل بودن به اميد شب وصل ، چه سخت است و چه شيرين . و در احساس خود ، بر دياري دگر شب ، سكوت و كوير را به سخن آرد تا كه آرام جان باشد در همرهي و همنفسي با آن آهنگ وفا كه بوي باران مي دهد و پيوند مهر را افزونتر از دگر ايام پسين ، به شوق ديدار لاله و ياس ، پايدارتر سازد گرچه مي داند زمستان است و سلامي را نخواهند گفت پاسخ بي عشق . فرياد برخاسته ازهردل ريش شده مي داند و مي يابد و مي خواند كه بي تو بسر نمي شود اي مهربان يار ، مهربان ياري كه سپيده را، سپيد تر از ديروز به نظاره نشست و قاصدك را روانه ساخت به دياري دگرتا جام تهي را به نشان آرد آن كس را كه گلپونه هاي وحشي دشت اميدش در زير آوارها بماند و ... و هم نوا با بم شدن، شد اوج احساس و احسان او... به راستي او كيست ... !!!؟؟؟ + حک شده بر دل درسه شنبه 1386/03/29 8:39 توسط امراله |
حيرت... هي ... هي ... ! كجا بودم ؟ كجا رفتم ؟ چه خبرهاست در اين سو ! چه سخن هاست در اينجا ! چه سفرهاست در اين راه ! اما ... اما چگونه مي توان رفت ؟ + حک شده بر دل درسه شنبه 1386/03/29 7:22 توسط امراله |
جزاي آنكه نكرديم شكر روز وصال شب فراق نخفتيم لاجرم زخيال اين منم ، خسته و ساكت ، اين منم ، رنجور و وامانده ، اين منم ، دلباخته غم ، عاشق رنج ، همخانه ام تنهايي است . خانه به دوشم در اين وانفساي بودن ها و غم سيلابي نيست گرچه رسواي دل شده ام اينك ، ليك محنت عالم و آدم نگيرم بر دل . دل به هوس ديدن كوچيده اي دارم بر خواب شايد ، شايد ، شايد ... + حک شده بر دل درجمعه 1386/03/25 21:38 توسط امراله |
|