
|
ره به كجا مي برد اين شبگرد شبزده !؟ اين اسير در بند جور زمان اين خسته از رنج رنجوري اين آشفته از ديروز اين مأيوس تر از فردا اين رقصنده با حسرت اين بازنده فرصت تير مي زند محنت ، نيزه در دست غم ،كمان بر دوش يأس خاريست در چشم ، بودن سرشكستگيست ، ماندن خودفريبيست، خواستن روشني پر زد تاري خيمه آورد بر دل ... و شباويز تا به سحر بانگ نياورد
آنچه خوبان خوبي خوانند همه تقديم به روح مهربان و نام ماندگار
و ياد جاودان كرامت من + حک شده بر دل دریکشنبه 1386/03/20 19:56 توسط امراله |
... تو که می آمدی پنجره ای باز می شد تو که می آمدی پرده بی رنگ دلتنگی هایم کنار می رفت آرام میان جانم خانه می کردی ... و اینک که تو دیگر نیستی در طولانی ترین سجده اندوهم به اندازه تمام نبودنهایت اشک می ریزم و به بلندای یلدای فراقت آهی ا ز سینه پر درد خودبرون خواهم فرستاد ... برادر جان ، چه غمگينم
+ حک شده بر دل دریکشنبه 1386/03/20 19:14 توسط امراله |
|