
|
صداي تو مي آيد هر دم از ستيغ آسمان صداي تو ، اي رهگذر كوچه هاي دلمردگي واپسين ، پژواك بي سرانجام حسرت است و اميد بر تارك خيال آخرين شبگرد ... صداي تو ، اما ، مي آشوبد اين خاكدان پيرِ دلِ غمين را در اين هنگامه ي بودن . تو را ديده بودم در خواب ، شتابان مي گذشتي چون باد بر اين شوره زاران ترديد در سكوت صبح . ... و از نوايت دانستم سرود آشناي ديروزت را كه مي خواندي با باد آن نا سروده شعر وصال را در آن هنگامه ي رفتن . صداي تو ، اما ، ستاره مي ريزد هماره بر اين خموشي دشت ... اي روشن تر از فردا . + حک شده بر دل درچهارشنبه 1387/03/22 7:55 توسط امراله |
زمين لرزان از سردي احوال ، آسمان خفته در اغما شب ميخانه مغموم همه خاموش همه هوشيار همه سر در بغل دارند كنج خانه هاي بي روزن . يكي شمع مي سوزد نالان درون پستوي مرطوب شقايق نيز ، مات از ماتم چكاوك هراسان از شب رهي ديگر بايد جست به اين آزادي مشروط . نوايي آمد اما ... از آن سوي دشت بي معبر رهي ديگر ، اميدي ديگر ، شورشي ديگر هويدا شد كه فردا ، روزي دگر خواهد بود . زمين خنديد و دلگرم شد شب ميخانه آكنده از مي شد . همه سينه ستبر همه جامي پر گشته از مي به يك دست همه فانوسي مهتاب وار بر دگر دست همه با خنده از خواري فرداي دشمن ره دامان البرز گرفتند پر هيبت . . . . . . . و خورشيد ، اين افزونگر احساس نيك ورزان چون خروشيد از پشت البرز راست قامت ، همه به تماشا بنشسته شكوه آزادگي را . زان ميان ، يكي پير فرزانه ، دل انبوه مردمان بشكافته نزديك تر شد . همي آوا بر آورد منم آرش ... به هم آوردي تو اي بد انديش توراني كنون بر گرده ي اين خاك پاك پاي بنهادم . ... و آرش تير بر كمان ، بر اوج دماوند ، همه انديشه ي بودن ، همه غوغاي گريز از بد نامي ، اهوراي پاك بنياد را ، ياراي خويش دانست و ... خفتنت آسوده باد آرش كه ايران همه نشان دارد از نشانت . + حک شده بر دل درشنبه 1387/02/28 8:2 توسط امراله |
در بي نهايت شب حسرت با من به سخن آيد كسي _ از دياري دور _ زخمه اي بر كوهسار ، طعنه بر روزگاران _ قاصدك مي آيد غمين _ رهگذر مغموم ، خار در پاي ، مي رسد از دور مي نشاند بر سنگ نقش آرزوها را . مهتاب گريان ، ستاره خاموش ، _ من مأيوس _ غمگساران را نشاني نيست در اين وادي غمكده اي بيش نيست سراي من قاصدك رازي نهفته دارد بر دل _ رهگذر حيران _ ... و صدايي بر در نمي آيد هرگز خواب من چه آرام است امشب !! + حک شده بر دل درشنبه 1387/02/21 10:41 توسط امراله |
از پشت نو بهاراني غمين ، بر دشت احساس و باور من سايه اي سنگين دارد اينك . بر هجران تو اي زيباترين ، مرغكان آسمان را ، خواهم گفت تا كه شوق وصالت را ، بر ديارت همي آرند ... يك سال برادر جان ، چه آشوبناك بر احوال من بگذشت ، آري ، آري مي دانم كه مي داني ، آشفته احوالي من را ... روح و روانت شاد بادا + حک شده بر دل درشنبه 1387/02/07 8:13 توسط امراله |
تو را
سلطان جم خواندم زجمع ياران بعد از درنگ ... تو را شوري دگر خواندم بر دشت باور تو را هوسي كه نه آرماني سترگ دانستم بر پاكي احساس تو را من هرچه خواندم كم خواندم ندانستم ...! تو موجي ، موج تپيده بر بيكران ساحل مهر تو آوايي آوا از ني غمين چوپان همان ني كان نواها دارد در دل تو باراني پذيرايت بهاران و من بيابانم يكي بياباني فرو پوشيده از گرد و غبار و غم و من درختم يكي درختي خشك و معصوم به تنهايي فتاده در دياري بس حقير و تنگ كه من مستم و تو هوشيار هوشياري كه من ديگر نباشم و تو ديگر نباشي چرا كه من تو ام تو من ...
+ حک شده بر دل دریکشنبه 1387/01/18 7:58 توسط امراله |
غمگین که می شوم و دلم که می گیرد با عطرهای تنهایی و دشت های همهمه بوی کدامین گل مرا به گریه می خواند !؟ با حرف کدامین پرنده چهچهی از دلم بر آسمانهاست !؟ غروب که می شود و آسمان که پله پله پایین می آید هیچ کس نام کوچه های خاکی کودکیم را به یاد نمی آرد هیچ کس رنگ روزهای کوچه های خاکیم را نمی شناسد و هیچ کس با غصه های خواب های من آشنا نیست تنها که می شوم و غروب که می شود هیچ نوایی جز آوای دوردست حسرت با دلم آشنا نیست ... + حک شده بر دل درشنبه 1386/12/11 7:50 توسط امراله |
رنجور مسافري زگرد ره رسيده ام ، تمام سنگلاخ راه را با پا و سر دويده ام ، دلتنگي هاي غروبي غمگين نگاه كوهسار منتظر تلاش بال ها آرزوي شقايقي تنها رنجوري كودكي معصوم با منست نو گل باغ هزار گل با منست ... كنون برابر تو ايستاده ام يگانه هم آواي من اي سياهپوش اي غمين كه مژده آرمت يك دم كولي شب زده اي مي رسد شبي دگر... من به صبر خو كرده ام چنديست تا كه در مه آلوده شبي آرام آن هنگام كه خفتگان بي خبرانند در اين رسوايي احساس قامت بلند تمناي خويش را در تنگ و تاريك كوچه هاي انتظار كمي دورتر از چشم به كين نشستگان در برابر چشمان معصومت به سجده آرم اي يگانه هم آواي من اي غمين ... و اين باشد ره آورد من از فصل بودن و ماندن بر اين تنگناي خواستن ها ... + حک شده بر دل درشنبه 1386/11/27 8:18 توسط امراله |
در امتداد شب در امتداد انتظار با گريه هاي سرخ شقايق در امتداد روزگاري سرشار از جنون آن هنگام كه فوج فوج احساس از تنگه ها به دشت وصال مي رفتند من ... تنهاترين آواره دنيا بودم در دنياي خويش. آن دم كه در ميكده نفرت صبوح پياپي خالي مي گشت از رغبت ، من ... رميده از خويش و وامانده از كارواني بي ساربان ساقي غم بودم و ميگسار وحشت . و اينك بر جفاي روزگار طعنه آرم همي بر خويش. مرغان انتظار را از گوشه هاي بام ميكده ها صدا مي زنم تا كه آفتاب چون غريبه اي گريه سازد بر گريه من . اي مايه تسلي ، اي شب ! در امتداد غربت پاييز من نور را من آفتاب را من آب را من خاك را باور كرده ام نوايم را با نوايي نگاهم را با نگاهي ديارم را با دياري يكسوي ساز اي مايه تسلي ، اي شب ...! + حک شده بر دل درشنبه 1386/11/20 8:10 توسط امراله |
آواي برفيم را به سكوت زمستانيت پيوند زدي تا كه رسالت شب را ، بر تارك باور خويش پذيرا باشم . ديشب تو را از فراز ستاره ها ، بر تراز بي بقاي خاك سرزمين سوخته ام فرود آوردم وخود تا فرازستاره ها به پرواز آمدم . سهم من از اين پرواز كو !!؟؟ و امشب ... صداي سنگين سكوت ، در ذهن خسته ام مي شكند دگر بار ، در كوچه هاي تنهايي احساس ، دور افتاده ام از خويش ، ليك ، آوايي هم آوا با آواي چوپاني خسته، در اين شب اندوهان ، معصومانه مي خواند مرا . از مرز خواب خواهم گذشت امشب ، تا بامدادان سپید دگری ، كه آفتاب ، گيسوي نقره اي كوهسار پير را نوازش مي كند، شايد ، خواب من روياي من نباشد و.. همراه پرواز پرستوي عاشق واژه لبخند به سرزمين سوخته من ، باز گردد . + حک شده بر دل درشنبه 1386/11/06 12:2 توسط امراله |
بيا اي كولي آواره ، اي رامشگر غمگين ! بيا سرود تلخت را براي كوهساران تكرار كن ، تكرار بيا با رودهاي خشكيده نجوا كن بيا و سر به زانو گير اي آشناي فردا! بيا و دشت مغموم احساسم را با افسون چشمانت نوازش كن بيا تا كه غروب و خلوت پر هيبت كوير را غروب و سايه هاي وهم ، گورستان ! را غروب و پچ پچ آرام نخلستان را روشناي دگر ارمغان آري . بخوان اي كولي بي همسفر ، اي رهگذر مغموم بخوان با همه بيگانه آواي آشنايت را ... صداي كيست اما اينك !؟ كه مي تازد تا مرز افسوس تا بي كران ساحل جدايي ها ... خيال من است دگر بار ... آواي گام هايت چه شتابان مي گذرد بر خيالم ، در اين وانفساي بودن، اي نا آشناي امروز . + حک شده بر دل درشنبه 1386/10/22 8:21 توسط امراله |
|